محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3370
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ايستاد و گفت : « بدانيد كه بدكاران شرور ، اخيار نيكوكار را كشتهاند ، اين كار شدنى بود و قضاى مقرر . » گويد : آنگاه مختار همراه صالح بن مسعود خثعمى براى ابن حنفيه نوشت : « بنام خداى رحمان رحيم « اما بعد ، من سپاهى سوى تو فرستاده بودم كه دشمنان تو را زبون - « تر كنند ، و ولايت را براى تو به تصرف آرند ، سوى تو آمدند و چون « نزديك مدينه رسيدند سپاه آن بىدين با آنها تلاقى كرد و به نام خدا با « آنها خدعه كردند و با پيمان خدا فريبشان دادند و چون اطمينان يافتند « بر آنها تاختند و خونشان بريختند ، اگر راى تو چنان باشد كه از جانب « خويش سپاهى انبوه سوى مدينه فرستم و تو نيز از جانب خويش رسولان « سوى آنها فرستى تا مردم مدينه بدانند كه من در اطاعت توام و سپاه را « به دستور تو سوى آنها فرستادهام چنين كن كه خواهى ديد كه غالبشان « حق شما را بهتر مىشناسند و با شما اهل بيت بيشتر از آن رأفت دارند « كه با خاندان زبير كه همه ستمگرانند و بيدينان ، و سلام بر تو باد . » گويد : ابن حنفيه به مختار نوشت : « اما بعد ، نامهء تو به من رسيد ، آن را خواندم و دانستم كه حق « مرا بزرگ مىدارى و قصد خرسند كردن من دارى ، از همه كارها چيزى « را بيشتر دوست دارم كه به وسيلهء آن خدا را اطاعت كنند ، تا آنجا كه « توانى در عيان و نهان خدا را اطاعت كن و بدان اگر من سر نبرد داشتم « كسان با شتاب سوى من مىآمدند و ياران بسيار داشتم ولى از آنها « كناره مىگيرم و صبورى مىكنم تا خدا براى من حكم كند كه او از همه « حاكمان بهتر است . » گويد : صالع بن مسعود پيش ابن حنفيه آمد و بدرود كرد و سلام گفت و نامه را